• کد خبر : 17496

روز 29 اسفند 1329 مجلس سنای ایران طرح ملی شدن صنعت نفت را تصویب کرد. ملی شدن صنعت نفت در واقع پیشنهادی بود که ابتدا با امضای همه اعضای کمیسیون مخصوص نفت مجلس شورای ملی ایران در 17 اسفند 1329 به صحن علنی مجلس ارائه و 24 اسفند تصویب شد و سپس با تایید سنا در روز 29 اسفند به قانون مبدل شد.

به گزارش "گفتمان"
محمد مصدق، نخست وزیر وقت ایران، قهرمان ملی شدن صنعت نفت است. هر ساله در ایام منتهی به پایان اسفند همگان به یاد مصدق می افتند. درباره مصدق بسیار گفته و شنیده شده و تقریبا نگفته ای باقی نمانده. خانواده او اما در این میان مغفول مانده اند. خانواده مصدق پس از مرگ او سرنوشتی جدا از هم و عجیب پیدا کردند و بیشترشان در گمنامی از دنیا رفتند و فراموش شدند، اگر هم گاهی نامی از آنان به میان می آید به واسطه نام محمد مصدق است.

پس از مصدق بستگانش که به واسطه وجود او در جامعه ایران شاخص بودند، یکی پس از دیگری به راهی رفتند که طبیعتا همگان می روند. دو پسرش احمد و غلامحسین به مرگ طبیعی از دنیا رفتند. منصوره دخترش در سقوط هواپیمایی که از مشهد عازم تهران بود جان باخت. ضیاء اشرف در کهنسالی در اثر بیماری از دنیا رفت و دختر کوچک تر که خدیجه نام داشته و دردانه مصدق بود، پس از حدود 60 سال بیماری در آسایشگاهی روانی در سوییس چشم از جهان فرو بست.

زنان خانواده مصدق در زمان خود آدم های مهمی بودند که به فراخور رخدادهای زمانه شان روزگار می گذراندند. تبعات فعالیت های سیاسی محمد مصدق برای خانواده اش کم نبود. در این میان زهرا، همسر آقای نخست وزیر وقایع بسیاری را به چشم دید. او 64 سال با مصدق زندگی کرد و در عین حال از او دور بود.
 
روایت زنی که مصدق عشق به او را پنهان نمی کرد

ضیاءالسلطنه سوم همسر محمد

زهرا امامی، شمس السلطنه که پس از وفات مادر ملقب به ضیاءالسلطنه شد، دختر ضیاءالسلطنه دوم و زین العابدین ظهیرالاسلام امام جمعه وقت تهران بود. در ربیع الاول 1322 هجری قمری به عقد دکتر محمد مصدق پسر نجم السلطنه و وزیر دفتر درآمد. زهرا دختر زین العابدین امام جمعه تهران از دومین همسرش خانم ضیاءالسلطنه دختر ناصرالدین شاه بود.

ازدواج ضیاءالسلطنه با مصدق

درباره ازدواج ضیاءالسلطنه با مصدق روایت شده که ابتدا مادر او به خواستگاری دختر خواهرش رفت اما خواهرش این ازدواج را نپذیرفت. بر اساس آنچه در کتاب فولاد قلب، زندگینامه دکتر مصدق اثر مصطفی اسلامیه نقل شده، خاله محمد به دو دلیل راضی به این وصلت نشد؛ نخست آنکه او دختر خود را آماده این ازدواج ندانست و دوم این که او معتقد بود محمد مصدق راضی به این ازدواج نیست.

خانم نجم السلطنه، مادر مصدق که از خواهرش دلگیر بود، به خواستگاری زهرا، نوه دختری ناصرالدین شاه رفت. این وصلت سر گرفت و به فرخندگی ازدواج دختر امام جمعه پایتخت و نوه پادشاه وقت، آیین بستند و تهران را چراغان کردند. شیرین سمیعی، همسر محمود، نوه مصدق هم در کتاب خود «در خلوت مصدق» تصریح می کند که شنیده در زمان ازدواج این دو، شهر تهران را آذین بسته اند.
 
سمیعی در کنابش می نویسد: «از همسرش زهرا بگویم که مصدق بسیار دوستش می داشت. هفته ای یک روز دوستان و خویشان برای ناهار در سرای او به دور هم جمع می شدند. زمستان ها در شهر در خیابان حشمت الدوله منزل داشت و تابستان ها در باغ فردوس.
 
بارها داستان عقد و ازدواج این دو را از اطرافیان شنیده بودم. می گفتند نجم السلطنه مادر مصدق، نخست به نزد خواهرش رفت و از خواهرش فخرالدوله – دختر مظفرالدین شاه -0 خواستگاری کرد. خواهر او این وصلت را به سود هیچ یک از آنان ندانست و دختر خود را به محمد نداد؛ چرا که هم دختر و هم خواهرزاده خود را سرسخت می پنداشت و امیدی به دوام زندگی زناشویی آن دو نداشت.

فخرالدوله همان زنی است که رضاشاه درباره او گفته بود در خاندان قاجار یک مرد موجود است و آن هم فخرالدوله است. نجم السلطنه از خواهر خود سخت بر آشفت و برای پسر بیست ساله اش در جستجوی دختری شده، به والایی و والاتر از خواهرزاده خود به خواستگاری زهرا دختر امام جمعه تهران رفت که مادر او نیز از خاندان قاجار بود.
 
پدرزن مصدق، همزمان با ناصرالدین شاه می زیست و سه بار ازدواج کرد. زهرا از همسر دوم است ملقب به ضیاءالسلطنه که دختر ناصرالدین شاه بود و خواهر مظفرالدین شاه. مادربزرگ زهرا همسر ناصرالدین شاه، شاهزاده خانمی از چچن بود. به هر روی وصلت سر گرفت و شهر را به مبارکی این ازدواج آذین بستند.»
 
روایت زنی که مصدق عشق به او را پنهان نمی کرد

زنی مذهبی و کم توقع

«زهرا زنی بود ساده و سنتی، بردبار و خانه دار، اهل دعا و نماز و بیگانه با سیاست و عوالم شوهر. محمد که بنا به رسم زمان تا پیش از پیوند زناشویی همسر آینده اش را ندیده بود، شصت و چهار سال با او زندگی کرد و از او صاحب سه دختر به نام های ضیاءاشرف، منصوره و خدیجه و دو پسر به نام های غلامحسین و احمد شد. مصدق و ضیاءالسلطنه بیشتر زندگی مشترک شان را به دور از هم گذراندند.»

این خصوصیاتی است که در کتاب زندگینامه صمدق از ضیاءالسلطنه به تصویر کشیده شده است. شیرین در کتاب «در خلوت مصدق» درباره ضیاءالسلطنه اینگونه سخن می گوید: «ضیاءالسلطنه نازنین زنی بود؛ پاکدامن، بی آلایش، ساده، کم توقع، بی آزار و پر از مهر و صفا.
 
گله ای از روزگار نمی داشت و همواره با بد و خوبش می ساخت. در مصائب بردبار بود و هیچ گاه سر از کار شوی در نیاورد و بیشتر عمرش را دور از همسرش سپری کرد، چون شوهرش یا در تبعید بود یا در زندان. مصدق در دوران آزادی هم سخت به کار سیاست مشغول بود و چندان فرصتی برای پرداختن به زن و فرزند نداشت. خانم چند صباحی با مصدق به فرنگ رفت؛ اما زندگی در فرنگستان به مذاق او سازگار نمی بود... درب سرای ضیاءالسلطنه بر روی همگان باز و هر کس را از هر تیره و طایفه ای به نزد او راه بود.»

تاثیر همسردر فعالیت سیاسی مصدق

در صفحه 37 کتاب فولاد قلب، زندگینامه دکتر مصدق اثر مصطفی اسلامیه درباره تلاش او برای حضور در مجلس از اصفهان می نویسد: «در زمان انتخابات دوره اول مجلس که نمایندگان از سوی طبقه های مختلف جامعه برگزیده می شدند، مصدق السلطنه نیز تصمیم گرفت تا به نمایندگی یکی از طبقات وارد مجلس شود و چون در تهران محلی برای انتخاب او نبود، خود را داوطلب نمایندگی از شهر اصفهان کرد.
 
دلایل او برای این تصمیم چنین بود: مقام نمایندگی حقوق نداشت و کمتر کسی داوطلب می شد؛ از طبقه اعیان و اشراف در آن شهر کسی انتخاب نشده و محل آن خالی بود. ضیاءالسلطنه همسر مصدق در اصفهان دو ملک موروثی داشت و این امر موجب آشنایی او با بعضی از رجال و اعیان آن شهر شده بود.»

مصدق در کتاب خاطراتش به این موضوع اشاره کرده و نوشته است: «همسرم در اصفهان دو ملک موروثی داشت موسوم به «کاج» و «خاتون آباد» که این سبب شده بود با بعضی از رجال و اعیان آن شهر آشنا شوم.»

ضیاءالسلطنه در روز واقعه

28 مرداد 1332 روز مهم و البته دردناک در تاریخ معاصر ایران است. در این روز نخست وزیر قانونی کشور با کودتا از سمت خود عزل و راهی زندان شد. ضیاءالسلطنه در روز واقعه کجا بود؟ سمیعی در این رابطه می نویسد: «در بامداد روز 28 مرداد، هم زمان با شروع اغتشاش در شهر تهران، خانم متین دفتری به دنبال مادرش آمد و او را به نزد خود برد و پس از ویرانی خانه مصدق نیز همچنان از او در منزل خود پذیرایی می کرد.
 
شنیدم مصدق هنگامی که به گوشش رسید همسرش به منزل داماد پناه برده است، سخت برآشفت و بر او خرده گرفت که چرا ترک خانه و کاشانه کرده است و در همان سرای ویرانه چادر نزده و ماندگار نشده است.»
 
روایت زنی که مصدق عشق به او را پنهان نمی کرد

غلامحسین یکی از پسران مصدق در کتابی به عنوان «در کنار پدرم» سال ها حضور در کنار پدرش را روایت کرده است. او درباره روز کودتا نوشته: «تا چند روز پس از کودتای 28 مرداد مرداد که مادر و خواهرم در زندان سلطنت آباد به ملاقات پدر رفتند، از او خبر نداشتم. من و احمد مخفی بودیم. ترتیب ملاقات را هم مادرمان داده بود. او به سرهنگ اسکندر آزموده برادر سرتیپ آزموده که مسئولیت مراقبت از پدر را در زندان سلطنت آباد به عهده داشت، تلفن کرده و درخواست ملاقات پدر را نموده بود.
 
در این ملاقات پدر از دیدار همسر و دخترش در زندان سخت ناراحت می شود و به گریه می افتد و توصیه می کند که مادرم و دیگر اعضای خانواده مشکلات را با بردباری تحمل کنند. عصر روز 28 مرداد، دار و ندار پدر را در خانه 109 کاخ (خیابان فلسطین فعلی) غارت کردند. حتی کاشی های ساختمان و سیم های برق را کندند و بردند.
 
خانه برادرم احمد و نیز من که مجاور خانه پدرمان بود، تاراج شد... مادرم را با سه چهار دختر بچه یتیم که از احمد آباد آورده و از آنها نگهداری می کرد، مقارن ظهر روز 28 مرداد با اصرار از خانه اش به خانه خواهرم، منصوره برده بودند. چند روز بعد، با فراهم آوردن اثاث مختصری به خانه کوچکی که در خیابان حشمت الدوله داشت، نقل مکان کرد.»

وقایع به سرعت سپری شدند و در نهایت نخست وزیر قانونی ایران برای حصر به روستای احمدآباد منتقل شد، جایی که فقط خانواده می توانستند برای دیدنش به آنجا بروند و هر ملاقات دیگری ممنوع بود.

تبعیدگاه نخست وزیر، مهریه ضیاءالسلطنه

غلامحسین مصدق در جایی از خاطرات خود می نویسد: «از 13 مرداد 1335 پدرم به روستای احمدآباد منتقل شد تا دوران حصر خود را بگذراند. احمدآباد روستایی است که پدرم آن را پیش از جنگ جهانی اول از عضدالسلطان خریده بود. پس از آن که ازدواج کرد، سه دانگ آن را مهریه مادرم نمود. چند سال بعد مادر بزرگ مان، خانم نجم السلطنه به عروسش گفته بود این سه دانگ مهریه ات را هر چه زودتر به بچه هایت واگذار کن، زیرا محمد ولخرج است و در اولین فرصت سهم خودش و سه دانگ تو را می فروشد... مادرم به توصیه مادربزرگ، سهمش را به من و احمد و خواهران مان بخشید.» 

او در بخش دیگری از همین کتاب می گوید: «ماموران به جز اعضای خانواده ما به کسی اجازه ورود به داخل باغ را نمی دادند مگر با دستور کتبی ساواک. خانواده ما روزهای جمعه و دیگر روزهای تعطیل به احمدآباد می رفتند و تمام روز را با پدرم می گذراندند. پس از چند ماه پدرم پیشنهاد کردم مادرم به تهران برود و نزد بچه هایش باشد.بارها و به خصوص پس از پایان روزهای تعطیل که نزد او بودیم و قصد بازگشت به شهر داشتیم، به مادرم می گفت شما که زندانی و تحت نظر نیستید. چرا باید در این گوشه ده در انزوا زندگی کنید؟ سرانجام با اصرار فراوان او را به تهران فرستاد؛ با این حال مادر هفته ای دو سه روز در احمدآباد می ماند.»
 
روایت زنی که مصدق عشق به او را پنهان نمی کرد
میرزا زین العابدین تهرانی، پدر ضیاء السلطنه 
 

کمک به شیرین برای دیدار با پیرمرد

شیرین سمیعی در کتاب خود نقل می کند که مردم از همسر مصدق درخواست می کردند که عکس او را در دوران حصر برای شان بیاورد و ضیاءالسلطنه از این موضوع متعجب بود و حتی عصبانی می شد و دلیل این درخواست ها را درک نمی کرد اما با این حال او نه تنها برای مردم عکس های همسرش را می آورده؛ بلکه به خود سمیعی که مشتاق اولین دیدار با زندانی احمدآباد بوده کمک کرده تا به دیدارش برود.

سمیعی در این باره می نویسد: «من در اشتیاق دیدن محمد مصدق بودم، پیرمردی که شاید ناخودآگاه به عشق او تن به ازدواج با نوه اش داده بودم. می ترسیدم بمیرد و من او را نبینم. در اولین فرصت برای تعطیلات تابستان (از سوئیس) به تهران رفتم. ضیاءالسلطنه، همسر دکتر مصدق برایم بلیت هواپیما فرستاد. در واقع من مهمان این خانم بودم.»

پیرمرد عشقش را به ضیاءالسلطنه پنهان نمی کرد

سمیعی که حالا موفق شده بود به خلوت مصدق در احمدآباد راه پیدا کند و شاهد حالات و روزگار او باشد، درباره دوران حصر احمدآباد می نویسد: «دو بار، هنگامی که در احمدآباد بودم، ضیاءالسلطنه نیز سر رسید و من زن و شوهر را در کنار یکدیگر دیدم. آنگاه بود که دانستم چقدر مصدق همسرش را دوست دارد.
 
ضیاءالسلطنه از نادر کسانی بود که عشقش را از او نهان نمی داشت. قادر نبود و شاید لزومی نمی دید که آن را پنهان کند. از دیدار زنش به راستی شادمان می شد. چشمانش می درخشید و از ته دل می خندید. تا زمانی که حضور داشت، تنها او را می دید. با او حرف می زد و شوخی می کرد و کاری به سایرین نداشت. خانم هم در جواب او، همچنان تکیه کلام خودش را تکرار می کرد: «ده، برو گور بابات». بسان دو کودک به یکدیگر می پرداختند. ضیاءالسلطنه عبادت می کرد، مرتب نماز می خواند، روزه می گرفت و یک جلد قرآن، ترجمه قمشه ای پدر را نیز به محمود (نوه اش) هدیه کرده بود. در احمدآباد نیز نمازش ترک نمی شد و مصدق همواره سر به سرش می گذاشت.»

دلنگرانی محمد برای زهرا

محمد مصدق دوران تبعید را در احمدآباد می گذراند و خانواده او برای دیدنش به این روستا می رفتند. در همین اوضاع بود که ضیاءالسلطنه بیمار شد و مدتی نتوانست به دیدار شوهر برود. مصدق در این رابطه در پاسخ به نامه ای که از مظفر فیروز دریافت کرده بود، می نویسد: «از حال من بخواهید، کماکان در قلعه احمدآباد می گذرد و اجازه خروج ندارم. تفریح و گردشم هر وقت هوا سرد نیست، در حیاط و جلوی اطاق می گذرد و زندگی نامطبوعی را تحمل می کنم و این ایام هم به واسطه کسالت خانم بسیار ملول و افسرده بودم. اکنون بحمدالله رفع خطر شده و تا حال شان به کلی خوب نشود، در بیمارستان به سر می برند.»

سفر ضیاءالسلطنه به سوئیس

خدیجه دختر کوچک مصدق و ضیاءالسلطنه بود. او به علت بیماری سال ها در آسایشگاهی در سوئیس اقامت داشت که در همانجا درگذشت. بیماری خدیجه در سال 1319 بر اثر شوک شدید عصبی به دلیل مشاهده عینی بازداشت خودکامه پدر و شرایطی که ماموران شهربانی وقت با قهر و غلبه و خشونت ایشان را به زندان منطقه کویری بیرجند اعزام می کردند به وجود آمد، چرا که علاقه عمیقی به پدرش داشت. 

غلامحسین در کتاب خاطراتش درباره خدیجه اینطور توضیح می دهد: «خدیجه که با دیدن منظره بازداشت پدر تکان خورده بود، پس از بازگشت به منزل با حال نزار و رنگ پریده، هوش و حواسش را از دست داده بود. دخترک، کارش ساخته شده بود. از آن روز به بعد، به بیماری اعصاب و روان دچار شد و دیگر به حال عادی برنگشت. مدتی در تهران تحت درمان بود، سپس پدرم او را در یکی از بیمارستان های سوئیس بستری کرد.»

بیست و نهم فروردین 1391 عبدالمجید بیات، فرزند ضیاءاشرف دختر ارشد مصدق، رنجنامه ای درباره خاله اش منتشر کرد. او در بخشی از نامه اش نوشت: «در سال 1947 برای تحصیل عازم سوئیس شدم. چندی بعد خدیجه و خانم ضیاءالسلطنه مادربزرگم نیز به منظور معالجه او به من پیوستند. خدیجه در آسایشگاهی واقع در نیون (نزدیک ژنو) و سپس در آسایشگاه دیگری در نوشاتل در شرایطی مناسب با داشتن پرستار مخصوص، تحت مراقبت پزشکی و معالجه قرار گرفت.» 

هر چند تلاش خانواده مصدق برای معالجه خدیجه هیچ گاه به نتیجه نرسید؛ اما ضیاءالسلطنه هم به عنوان مادر و هم به نمایندگی از همسر محصورش همواره پیگیر وضعیت خدیجه بود.
 
روایت زنی که مصدق عشق به او را پنهان نمی کرد
وصیت نامه همسر مصدق 
 

نامه هایی در هجر همسر

محمد مصدق همیشه آرزو داشت پیش از ضیاءالسلطنه با مرگ رو در رو شود. بر این نکته بارها در نامه هایش تاکید کرده است اما در نهایت سال 1344 و زمانی که مصدق روزهای حصر خودش را سپری می کرد، ضیاءالسلطنه در 84 سالگی درگذشت. هنگامی که ضیاءالسلطنه یک سال پیش از مرگ شوهرش از دنیا رفت، مصدق از او به عنوان «همسر عزیزی که با همه چیز ساخت و بعد از مرگ مادرم تنها امید زندگی ام بود» یاد کرد و در نامه ای به تاریخ دوم مرداد 1344 به آیت الله زنجانی نوشت: «... از این مصیبت وارده بسیار رنج می کشم.
 
دردهایم زیاد بود این درد هم مزید بر بدبختی های بنده گردید. همیشه از خدا می خواستم که قبل او از این دنیا بروم ولی چه می توان کرد که تقدیر غیر از این بود. او رفت و مرا به جای خود گذاشت.» (زندگینامه، اسناد و نامه های آیت الله حاج سید رضا زنجانی، ص 65).

مصدق در شهریور 44 در جواب نامه ای که دختر دایی اش برای تسلیت به او فرستاده بود، نوشت: «بسیار از این مصیبت رنج می کشم. چون که متجاوز از 64 سال همسر عزیزم با من زندگی کرد و هر پیشامد که برایم رسید تحمل نمود و با من دارای یک فکر و یک عقیده بود و هر وقت که آحمدآباد می آمد، مرا تسلی می داد.
 
در من تاثیر بسیار می کرد و آرزویم این بود که قبل از او من از این دنیا بروم و اکنون برخلاف میل، من مانده ام و او رفته است و چاره ای ندارم غیر از این که از خدا بخواهم که مرا هم هر چه زودتر ببرد و از این زندگی رقت بار خلاص شوم. اکنون حدود ده سال است که از این قلعه نتوانسته ام خارج شوم و از روی حقیقت از این زندگی سیر شده ام... گاه می شود که در روز چند کلمه هم صحبت نمی کنم... این است وضع زندگی اشخاصی که یک عقیده ای دارند و تسلیم هوا و هوس دیگران نمی شوند.»

نخست وزیر در تبعید 8 مرداد 1344 در پاسخ به نامه ای از غلامحسین صدیقی این گونه وضعیت روحی خود را پس از مرگ ضیاءالسلطنه بیان می کند: «از روی حقیقت از این مصیبت وارده بسیار رنج می کشم چون همسر عزیزم متجاوز از 64 سال با من زندگی کرد و با همه چیزم ساخت و من هیچ وقت نمی خواستم بعد از او بروم. تقدیر این بود تا او زودتر از من برود و اکنون غیر از این که از خدا بخواهم مرا از این زندگی رقت بار خلاص کند، چاره ای ندارم.» 

مصدق در چندین پاسخ به نامه های تسلیت دیگران نیز نشان می دهد که در غم از دست دادن همسرش دیگر امیدی به زندگی ندارد.

ضیاءالسلطنه یا همان زهرا، دختر امام جمعه وقت تهران هم از جمله زنانی بود که روزگاری برای خود کسی بود و دورانی داشت. همسر نخست وزیر و از خاندان قاجار. او هم مانند سایر افراد خانواده مصدق در کنار او هم بزرگی کرد و هم نامش زیر سایه نام او قرار گرفت و البته بیش از همه مردم ایران، تاوان کودتا را داد.

 

خبر فارسی

نظرات کاربران